دلاوران مرصاد
...از جبهه تعریف می کرد،از خاطراتش ،از شب های عملیات ،از رشادت ها از شهادت ها ،از دلاور مردانی که وصف حالشان را حتی در افسانه ها هم کمتر شنیده ایم .
آرام بدون اینکه متوجه بشه ! از بغل دستیم پرسیدم :این بنده ی خدا مگه چند سالشه؟!بهش نمیاد جبهه بوده باشه ؟!ماشاالله بزنم به تخته خیلی خوب مونده و.....
انتظار شنیدن این جواب را نداشتم که اخوی:همین بنده ی خدا حدوداسیزده چهارده سالش بود که اومد جبهه و مثل مرد تا روز آخر جنگ هم موند و جنگید ،این آخرا واسه خودش یه پا لشکر یک نفره بود ،برادر عزیز!این بنده ی خدا خوب نمونده بلکه واقعا سن و سالی نداره !
تازه نسبت به سن و سالش خیلی هم شکسته شده و.....
از حال و احوالاتش که بیشتر جویا شدم یاد دیالوگ معروف عباس افتادم تو آژانس شیشه ای که گفت:

مو اصلا توقعی نداشتم، سر زمین بودُم با تراکتور، جنگ هم که تموم شد برگشتُم سر همون زمین،بی تراکتور!

این روزها یه ادعاهایی رو می بینیم و می شنویم که فقط باید افسوس بخوریم که چرا جای عباس ها رو تک تیراندازهای جبهه ندیده می خوان بگیرن؟!!!!
برای زندگی همین  عباس ها حالا تک تیراندازهای جبهه ندیده می خوان تصمیم  بگیرن!!!
چه دوره زمونه بدی شده وقتی اطرافت عباس های مظلوم و زجر کشیده رو می بینی که حرفشون روتو جبهه پشت آرپی جی زدند حالا تک تیراندازهای جبهه ندیده می خوان پشت میکروفون براشون تعیین تکلیف کنند و خیر و صلاحشون رو رقم بزنند !
افسوس !!!!


تاریخ : شنبه 1394/08/30 | ساعت 20 و 17 دقیقه و 59 ثانیه | نویسنده : شعیب نظری | نظرات